![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
85/06/31ساعت توسط گروه کوهنوردی البرز نوشهر |
|
|
همون طور که گفتم در ورزش کوهنوردی ، عکسر کوهنوردان افرادی مغرور و پر مدعا هستند و هیچ کس دیگری رو قبول نداره. در این میان کمتر کسانی پیدا می شوند که منتقدی نداشته باشند. آقای فریدون اسماعیل زاده از معدود کسانی بودند که من کمتر کسی و می دیدم که پشت سر ایشون بدگویی کنند. یکی از خصوصیات اخلاقی ایشون که همیشه زبان زد خاص و عام بود صداقت ایشون بود. ایشون تعریف می کند که بعد از اینکه مسیری بر روی دیواره علم کوه توسط لهستانیها برای اولین باز شد ، گروه کوهنوردی آرش تهران اولین گروهی بود که به دیواره علم کوه صعود کرد. آقای اسماعیل زاده و دوستشون نعمت اخضری از گروه آرش کروکی دیواره و می گیرند و به عنوان دومین تیم دو نفره اقدام به صعود دیواره می کنند. در جایی از دیواره مسیر یخ زده بوده، و آقای اسماعیل زاده اقدام به صعود یخ می کنه (بدون وسایل یخ نوردی و تنها با پوتین) ، که یکدفعه سر می خورند و پاندول می شوند. ایشون از روی قریضه ، طناب رو با دندوناشون می گیرند تا مثلا نیافتند. ضربه وارده سبب میشه که دندونهای جلوی ایشون از ریشه کنده بشه . آقای اخضری تعریف می کنند. که من دیدم یک نفر مثل یک تیکه سنگ بزرگ به سرعت از کنارم رد شد و بعد از چند ثانیه طناب سفت شد و ضربه شدیدی به کارگاه وارد شد. حالا تصور کنید اون زمان با کارگاههای استاتیک ، با طناب هایی با درصد دینامیکی فوق العاده پایین ... به نظر من هیچ وقت صعود هیلاری یا مثلا کاشفان قطب جنوب که در زمان های دور و با وسایل خیلی ابتدایی صورت گرفته با صعود های امروزه قابل تصور نیست و انها ارزش دیگه ای داشتند. البته از این همه نگذریم که از این که تهرونیهای عزیز اولین کسانی بودند که به دیواره علم کوه را صعود کرند خیلی لجم گرفت ، چون هرجا نام دیواره ای میاد ، نام همدان هم پشت سرش همراه اسم اون دیواره میاد. |
|
+ نوشته شده در
85/06/24ساعت توسط گروه کوهنوردی البرز نوشهر |
|
|
لذت زندگی در کوه
تک و تنها نشستی تو چادر . زیپ چادر و تا نیمه پایین می کشی که یکدفعه از بیرون سوز سرد و خشکی به صورت و گونه هات می خوره و نوک دماقت یخ می کنه. از لای زیپ چادر بیرون و نگاه می کنی ، انگار اون دور دست ها چهارشنبه سوری گرفتن ، اما نه این نور چراغ روستاهایی که از دور نور چراغ هاشون مثل آتیش زغال کم و زیاد میشه و سو سو می زنه . از دور دست ها به اون ها نگاه می کنی ، مثل این می مونه که تو در عرش، پیش خدا هستی و از اون بالا به شهر ها و روستاها نگاه می کنی و اونها اصلا به ذهنشون هم نمی رسه که کسی از اون بالا داره به اونها نگاه می کنه. زیپ چادر و می بندی و خودت و مثل کرم لوله می کنی تو کیسه خواب گرمت ، بعد به بقل دراز می کشی و سرت و آروم میذارم روی کاپشنت که حالا واست یک متکای نرمه. جلوی چشمت چراغ گاز کوهنوردیم با اون کپسول کوچیک و شعله سبز و آبیش روشنه. آروم دستم رو بالای شعلش می گیرم و خودم و گرم می کنم ، چه گرمای لذت بخشی . این گرما تو اون سرما و باد شدیدی که بیرون میوزه و کم کم تو چادر رسوخ می کنه ، واقعا لذت داره . به شعله های آبی و سبز چراغ خیره میشی، می تونی تو شعله ها ی قشنگ و زیباش که با ورزش باد شدید بیرون و تکانهای شدید چادر می رقصه ، خاطراتت رو به وضوح ببینی ، خاطراتت و مرورم می کنی . تو این حال رادیو هم شروع می کنه به پخش آهنگ بوی عیدی فرهاد. بوی عیدی ، بوی کاغذ رنگی ، بوی .... بعد از اون پشت سر هم یِک سری آهنگ هایی پخش می کنه که تو دوست داریشون ، انگار که خودت اون ها رو انتخاب کرده باشی. بعد یکدفعه بادشدید میشه و چادر رو بدجوری تکون میده و باعث میشه چراغ خاموش بشه و همه خاطراتت محو بشن. یاد دخترک کبریت فروش می افتی و دلت می خواد تموم این روئیاها رو روی کاغذ بیاری تا هیچ وقت فراموش نشن. دفترچه یادداشتت رو از توی کوله کمریت بیرون میاری. وای که چقدر قشنگه . این دفترچه رو اون بهت هدیه داده. بعد خودکار رو بیرون میاری و سعی می کنی همه اینها ر و بنویسی . ولی خودکارت یخ کرده و نمی نویسه . خودکار و میبری جلوی دهنت و چند بار ها می کنی تا گرم بشه . بعد شروع به نوشتن می کنی . بعد از چند خط نوشتن دوباره خودکارت یخ می کنه و می بری جلوی دهنت و ها می کنی. نوشتن این خاطرات زیر نور کم و سفید چراغ پیشانیت که رو سرت زدی و نورش رو کاغذت می افته چقدر لذت داره. کم کم انگشتات یخ می کنه ولی چراغ گاز خاموشه ، دخترک کبریت فروش هم دیگه کبریتی نداره... |
|
+ نوشته شده در
85/06/24ساعت توسط گروه کوهنوردی البرز نوشهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گروه کوهنوردی البرز نوشهر - 1384
|
| پیوندهای روزانه |
|
عکس تبلیغاتی گروه کوهنوردی البرز نوشهر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|